تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 9:18 | نویسنده : شادی |

آسمان ،زرد است کشتی حالِ بادش را ندارد

او فقط از دزد دریایی نمادش را ندارد

 

باز می پرسی که کشتی های من غرق است؟آری

مثل معتادی که خرج اعتیادش را ندارد

 

باغ وحشی را تصور کن که می رقصد پلنگی

تاب اشک ما ومرگ هم نژادش را ندارد

 

بی قرارم مثل وقتی مادری با یک شماره

می رود تاباجه ها اما سوادش را ندارد...

 

حکم جنگ آمد تصور کن که سربازی نشسته

غیرتش باقی ست اما اعتقادش را ندارد

 

آب راکد را که دیدی؟چون سرش برسنگ خورده

رود بود وحال شوق امتدادش را ندارد

 

درد یعنی شاعری در دفتر شعرش ببیند

مثل سابق دیگر آن احساس شادش را ندارد

 

 

                                      *سیدسعیدصاحب علم*



تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 7:23 | نویسنده : شادی |
سلام ،الان که دارم این پست رو میزارم پس لرزه های زمین رو به خوبی احساس میکنم

،چند روزه حالت تهوع گرفتم از این وضع!پس لرزه ها اونقدر شدت نداره که به راحتی متوجه

 بشیم باید یکی مثل من حساس باشه تا بفهمه،اولین بارکه حسابی لرزش خونه رو

متوجه شدیم دوشنبه شب بود،چیز وحشتناکی بود،خانوادم میگن اون لرزش حسابی تو

رو ترسونده بخاطر همین همش فکرمیکنی زمین در حال لرزیدنه!دوشب پیش تو اتاقم بودم

خواهرم اومد تو اتاقم میگفت توهم زلزله رو از ذهنت بیرون کن،اون ایستاده بود و من روی تختم

مشغول ورق زدن کتابم بودم  که حس کردم تختم لرزید چیزی نگفتم که دیدم خواهرم وحشت زده

نگاهم کرد وگفت زمین لرزید مگه نه؟!

گفتم نه توهم زدی !هیچی دیگه تازه متوجه حس من شده وپس لرزه های ضعیف رو

متوجه میشه،الان تقریبا همه ی اعضای خانواده متوجه پس لرزه هامیشن!

اون شب اول که خیلی ترسیده بودم خواهرم گفت از چی میترسی اینکه خونه خراب

بشه ؟مال دنیا ارزش اینقدر ترسیدن رو نداره،گفتم ترسم واسه خونه نیست از این

میترسم شب بخوابم روز که بیدار شدم ببینم عزیزانم پیشم نیستند،این بزرگترین

دلیل ترسهای منه،نه سال پیش دانشمندان آلمانی ادعا کردن که قراره نه سال دیگه

خوزستان دچار یه زلزله مهیب بشه که تقریبا شهرهارو باخاک یکسان میکنه،اون موقع

گفتیم مگه میشه ؟!حالا چند روز پیش خواهرم یادش افتاد گفت یادته فلانی نه سال پیش

اومد اینو واسه ما تعریف کرد نکنه واقعا اینطور بشه؟!

هیچی دیگه من که همینطوری دارم از ترس سکته میکنم ادعای دانشمندان آلمانی

هم بهش اضافه شده!

انشاالله که هیچ اتفاق تلخی هیچ جای ایران  وجهان نیفته و همه در آرامش زندگی کنند.

به هرحال اگه خدا بخواد اتفاقی بیفته میفته واگه نخواد هم نمیفته.

خدایا دوستت دارم مواظب خوبی هام باش

 

 



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 15:19 | نویسنده : شادی |
به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را!



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | 18:45 | نویسنده : شادی |
چقدر ساده مرا تنبیه می کردی

وقتی تو را فراموش می کردم

تنها با یک "بیخیال" گفتنت،

همه ی خیال هایم زیر و رو می شدند!

مگر می توانستم

"بیخیال تو "دوستت داشته باشم؟

 

 

 

                                    *رُز سفید (شادی)*



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 19:11 | نویسنده : شادی |

خواستم بمانم

برای همیشه در کنار"تو"

اما خبر از تقدیر های نانوشته ام نداشتم

نمی داستم روزی متهم ردیف اول خواهم شد!

همه می گویند جرمت چیست ؟

که اعدام تنها حکم زندگیت شده است

من فقط سکوت کرده ام.

 چون گناه ناکرده توضیح نمی خواهد

حواسم به آدم هایی که باشتاب از کنارم گذر می کنند نیست

چشمانم فقط به دنبال تو می گردد

فقط یک سوال در ذهنم جا مانده ؟

اگر بعد از مرگم بی گناهی ام ثابت شد،

چگونه مرا زنده خواهی کرد؟؟؟

 

 

                                  * رُزسفید(شادی)*

 



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 12:19 | نویسنده : شادی |
ای که تقدیر تو را دور زمن ساخت سلام

نامه ای دارم از فاصله ها

چند شب بود که من خواب تو را می دیدم

خواب دیدم که فراری شده ای

می گریزی از شهر

جارچی ها همه جا نام تو را می خوانند

پاسبانان همه جا عکس تو را می کوبند

توی هر کوی و گذر قصه ی تبعید تو بود

مردم و تیر وتفنگ

اسب هایی چابک

متهم قاتل گل های سفید

جایزه:یک گل رُز

وتو میدانی من عاشق گل های رُزام

دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت

و چرا مردم این شهر تو را قاتل گل می دانند

نگرانت شده ام

بی جوابم مگذار

پشت پاکت بنویس:متهم قاتل گل های سفید

تو که میدانی من عاشق گل های رُزام

 

 

                       *شهلا روشنی*

 



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 | 19:2 | نویسنده : شادی |
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

شراب شعر چشمان تو

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را
همان جاها، که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند
همان جاها، که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جاها که پشت پرده شب، دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا، همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه، لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو می کند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام، ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که میخندی
تو را از دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد

تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین تورا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس!

سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 | 22:38 | نویسنده : شادی |
قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
دور قلب

من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!

توي اين جهان گنده‎ ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟

مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم

راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟

باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن

تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود.

 

 

                          *عرفان نظرآهاری*



تاريخ : پنجشنبه نهم مرداد 1393 | 22:10 | نویسنده : شادی |
سلام

اول از همه باید فرا رسیدن عیدسعیدفطر رو به همه شما عزیزانم

مخصوصا مخاطبان خاص وبلاگم تبریک و تهنیت بگم،انشاالله نماز و

روزه هاتون مورد قبول در گاه حق قرار گرفته باشه.

باید اعتراف کنم تا قبل از شروع شدن ماه مبارک رمضان کلی اخم

تو صورتم بود که باید چطوری تو این هوای گرم روزه بگیرم یعنی میتونم

تحمل کنم ،روزهای اول سخت بود چقدر سرگیجه داشتم!

ولی بعد بدنم با شرایط جدید خودشو وفق داد و خدا روشکر تونستم  روزه هامو

بگیرم ولی از کلی کارهام عقب افتادم،تنها دلیلش گرما بود که من نمی تونستم

از خونه زیاد برم بیرون،حالا باید برگردم وکارهای عقب افتادم رو انجام بدم،

اول از همه باید اتاقم رو حسابی نظافت کنم،بعد برم سراغ درسام که حجمشون

زیادشده،بعد باید دوباره به ورزش کردن روبیارم و به طور جدی کلاسام رو دنبال کنم

ولی نمیدونم باچه رویی برگردم ،فکر کنم مربی هام حسابی منو بازخواست کنن

خدا به دادم برسه،حیف که اهل دروغ گفتن نیستم وگرنه کلی فیلم براشون

بازی میکردم که چرا نشد بیام،بعد میخوام برم سراغ آشپزی کردن،این یه

مورد رو به طور جدی پی گیری میکنم که حسابی آشپزیم خوب بشه،چون واقعا

بهش نیاز دارم ولی تمام این سالها ازش فرار میکردم تنها دلیلش بی علاقه بودن

من بود وشاید بهتره بگم اصلا برام مهم نبود اما الان واسم مهم شده !

الان خیلی چیزا واسم مهم شدن که شاید تا دیروز کوچیکترین اهمیتی برای

من نداشتن،تصمیم گرفتن همیشه آسونه اما قدم گذاشتن تو اون راهی که

انتخاب کردیم یه عزم واراده ایی میخواد که اگه نباشه هرچقدر نقشه بکشیم

وتصمیمات جو واجور بگیریم بی فایدست.

ماه رمضان میهمانی خدا میگن تمام شده ،من که باورم نمیشه خداحافظی

باهاش یکم تلخه واسم،امسال شبام مثل سالهای قبل سحر نمی شد

یه شکل خاص و ویژه داشت واسه سحر شدن،شب هام عجیب گذشتن،

عجیب وخاص گذشتن،ولی به هرحال گذشتن و به تقویم دیروز زندگیم حکم

خاطره رو دادن،نمیدونم سال دیگه هستم یا نه ،فقط از خدا میخوام منو

بخاطر تمامی اشتباهاتم ببخشه،امیدوارم از فراد قضاوت کردن دیگران

از ذهن من وخیلی های دیگه بره بیرون ،من روی خودم زیاد کار میکنم

که همیشه از اتفاقات بدی که دیگران واسم رقم زدن یه چیز مثبت بکشم

بیرون تا قضاوتشون نکنم،شماهم قضاوت رو بزارید کنار.

                            **عیدتون مبارک**



تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 23:14 | نویسنده : شادی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.