می دانم احساس تو

نسبت به من هیچ وقت

غروب نخواهد کرد...

سهمیه ی دوستت دارم هایم را

 هدیه کن هرصبح به پرندگان
تابا عشقت

پروازی جدا از عادت ها را تجربه کنند...

 

                      

                       * رُِِِز سفید(شادی)*

 



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | 12:41 | نویسنده : شادی |
سلام ،چیزی به تمام شدن تابستان 93نمونده چقدر زود 6ماه از سال

گذشت.نمیدونم با تموم شدنش دلم باید واسش تنگ بشه یانه؟!

اعتراف میکنم تو این 6ماه کارهایی کردم که دلم میخواست یکباره دیگه

زمان به عقب برگرده تا اشتباهاتم رو جبران کنم.

اما هیچ وقت زمان نه بخاطرمن نه به خاطرهیچ کس دیگه ای به عقب برنمیگرده.



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 | 4:10 | نویسنده : شادی |
شبیه قطره باران که آهن را نمی فهمد

دلم فرق رفیق وفرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت

الفبای دلت معنای نشکن را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی دوستت دارم

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم،مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشم هایت را برایم پست کن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است

تاحدی که وقتی از تو می گویم

فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویشتن دنیایی شبیه آرزو دارم

کسی من را نمی فهمد...کسی من را نمی فهمد

 

 

                          *نجمه زارع*



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 | 9:14 | نویسنده : شادی |
بگردم دور تو،دور نگاهت،دور باطل ها

مرا دیوانه می خوانند!

امثال تو عاقل ها

پری رویی،نه ...زیباتر

سر زیبایی ات بحث است

به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها

حسادت می کنم باهرکه دستش لای موهایت...

حسادت می کنم،حتی به این موگیرها،تل ها

مرا از دور می دیدی

خودت را جمع می کردی

بیا یک بار دیگر هم شبیه آن "اوایل ها"...

ومن معنی بعضی شعرها را دیر می فهمم

"که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها"

 

 

                         *مرتضی عابدپور لنگرودی*



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 6:52 | نویسنده : شادی |



تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 9:18 | نویسنده : شادی |

آسمان ،زرد است کشتی حالِ بادش را ندارد

او فقط از دزد دریایی نمادش را ندارد

 

باز می پرسی که کشتی های من غرق است؟آری

مثل معتادی که خرج اعتیادش را ندارد

 

باغ وحشی را تصور کن که می رقصد پلنگی

تاب اشک ما ومرگ هم نژادش را ندارد

 

بی قرارم مثل وقتی مادری با یک شماره

می رود تاباجه ها اما سوادش را ندارد...

 

حکم جنگ آمد تصور کن که سربازی نشسته

غیرتش باقی ست اما اعتقادش را ندارد

 

آب راکد را که دیدی؟چون سرش برسنگ خورده

رود بود وحال شوق امتدادش را ندارد

 

درد یعنی شاعری در دفتر شعرش ببیند

مثل سابق دیگر آن احساس شادش را ندارد

 

 

                                      *سیدسعیدصاحب علم*



تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 7:23 | نویسنده : شادی |
سلام ،الان که دارم این پست رو میزارم پس لرزه های زمین رو به خوبی احساس میکنم

،چند روزه حالت تهوع گرفتم از این وضع!پس لرزه ها اونقدر شدت نداره که به راحتی متوجه

 بشیم باید یکی مثل من حساس باشه تا بفهمه،اولین بارکه حسابی لرزش خونه رو

متوجه شدیم دوشنبه شب بود،چیز وحشتناکی بود،خانوادم میگن اون لرزش حسابی تو

رو ترسونده بخاطر همین همش فکرمیکنی زمین در حال لرزیدنه!دوشب پیش تو اتاقم بودم

خواهرم اومد تو اتاقم میگفت توهم زلزله رو از ذهنت بیرون کن،اون ایستاده بود و من روی تختم

مشغول ورق زدن کتابم بودم  که حس کردم تختم لرزید چیزی نگفتم که دیدم خواهرم وحشت زده

نگاهم کرد وگفت زمین لرزید مگه نه؟!

گفتم نه توهم زدی !هیچی دیگه تازه متوجه حس من شده وپس لرزه های ضعیف رو

متوجه میشه،الان تقریبا همه ی اعضای خانواده متوجه پس لرزه هامیشن!

اون شب اول که خیلی ترسیده بودم خواهرم گفت از چی میترسی اینکه خونه خراب

بشه ؟مال دنیا ارزش اینقدر ترسیدن رو نداره،گفتم ترسم واسه خونه نیست از این

میترسم شب بخوابم روز که بیدار شدم ببینم عزیزانم پیشم نیستند،این بزرگترین

دلیل ترسهای منه،نه سال پیش دانشمندان آلمانی ادعا کردن که قراره نه سال دیگه

خوزستان دچار یه زلزله مهیب بشه که تقریبا شهرهارو باخاک یکسان میکنه،اون موقع

گفتیم مگه میشه ؟!حالا چند روز پیش خواهرم یادش افتاد گفت یادته فلانی نه سال پیش

اومد اینو واسه ما تعریف کرد نکنه واقعا اینطور بشه؟!

هیچی دیگه من که همینطوری دارم از ترس سکته میکنم ادعای دانشمندان آلمانی

هم بهش اضافه شده!

انشاالله که هیچ اتفاق تلخی هیچ جای ایران  وجهان نیفته و همه در آرامش زندگی کنند.

به هرحال اگه خدا بخواد اتفاقی بیفته میفته واگه نخواد هم نمیفته.

خدایا دوستت دارم مواظب خوبی هام باش

 

 



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 15:19 | نویسنده : شادی |
به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را!



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | 18:45 | نویسنده : شادی |
چقدر ساده مرا تنبیه می کردی

وقتی تو را فراموش می کردم

تنها با یک "بیخیال" گفتنت،

همه ی خیال هایم زیر و رو می شدند!

مگر می توانستم

"بیخیال تو "دوستت داشته باشم؟

 

 

 

                                    *رُز سفید (شادی)*



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 19:11 | نویسنده : شادی |

خواستم بمانم

برای همیشه در کنار"تو"

اما خبر از تقدیر های نانوشته ام نداشتم

نمی داستم روزی متهم ردیف اول خواهم شد!

همه می گویند جرمت چیست ؟

که اعدام تنها حکم زندگیت شده است

من فقط سکوت کرده ام.

 چون گناه ناکرده توضیح نمی خواهد

حواسم به آدم هایی که باشتاب از کنارم گذر می کنند نیست

چشمانم فقط به دنبال تو می گردد

فقط یک سوال در ذهنم جا مانده ؟

اگر بعد از مرگم بی گناهی ام ثابت شد،

چگونه مرا زنده خواهی کرد؟؟؟

 

 

                                  * رُزسفید(شادی)*

 



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 12:19 | نویسنده : شادی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.