دیروز اولین باران پاییزی در شهر من باریدن گرفت...

 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 6:48 | نویسنده : شادی |
تاريخ : دوشنبه چهاردهم مهر 1393 | 2:31 | نویسنده : شادی |
پندار ما این است که:

زمان بادی است که می وزد.

هم هست وهم نیست.

آنان که ریشه درخاک استوار ،دارند،

از طوفان هراسی نیست.

پندار ما این است که ما مانده ایم وشهدا رفته اند

اما حقیقت آن است که زمان ما را باخود برده است وشهدا مانده اند.

آن روزها مانده اند وباد،زمان ما را با خود برده است.

حقیقت همین است.

 

                         "شهید مرتضی آوینی"



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر 1393 | 9:11 | نویسنده : شادی |
سلام

فصل عاشقانه های من کمی تلخ شروع شد،یک مهر من جایی بودم

که فکرشم نمیکردم!

بگذریم ...

پاییزتون مبارک



تاريخ : پنجشنبه سوم مهر 1393 | 9:5 | نویسنده : شادی |
می دانم احساس تو

نسبت به من هیچ وقت

غروب نخواهد کرد...

سهمیه ی دوستت دارم هایم را

 هدیه کن هرصبح به پرندگان
تابا عشقت

پروازی جدا از عادت ها را تجربه کنند...

 

                      

                       * رُِِِز سفید(شادی)*

 



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | 12:41 | نویسنده : شادی |
سلام ،چیزی به تمام شدن تابستان 93نمونده چقدر زود 6ماه از سال

گذشت.نمیدونم با تموم شدنش دلم باید واسش تنگ بشه یانه؟!

اعتراف میکنم تو این 6ماه کارهایی کردم که دلم میخواست یکباره دیگه

زمان به عقب برگرده تا اشتباهاتم رو جبران کنم.

اما هیچ وقت زمان نه بخاطرمن نه به خاطرهیچ کس دیگه ای به عقب برنمیگرده.



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 | 4:10 | نویسنده : شادی |
شبیه قطره باران که آهن را نمی فهمد

دلم فرق رفیق وفرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت

الفبای دلت معنای نشکن را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی دوستت دارم

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم،مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشم هایت را برایم پست کن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است

تاحدی که وقتی از تو می گویم

فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویشتن دنیایی شبیه آرزو دارم

کسی من را نمی فهمد...کسی من را نمی فهمد

 

 

                          *نجمه زارع*



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 | 9:14 | نویسنده : شادی |
بگردم دور تو،دور نگاهت،دور باطل ها

مرا دیوانه می خوانند!

امثال تو عاقل ها

پری رویی،نه ...زیباتر

سر زیبایی ات بحث است

به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها

حسادت می کنم باهرکه دستش لای موهایت...

حسادت می کنم،حتی به این موگیرها،تل ها

مرا از دور می دیدی

خودت را جمع می کردی

بیا یک بار دیگر هم شبیه آن "اوایل ها"...

ومن معنی بعضی شعرها را دیر می فهمم

"که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها"

 

 

                         *مرتضی عابدپور لنگرودی*



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 6:52 | نویسنده : شادی |



تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 9:18 | نویسنده : شادی |

آسمان ،زرد است کشتی حالِ بادش را ندارد

او فقط از دزد دریایی نمادش را ندارد

 

باز می پرسی که کشتی های من غرق است؟آری

مثل معتادی که خرج اعتیادش را ندارد

 

باغ وحشی را تصور کن که می رقصد پلنگی

تاب اشک ما ومرگ هم نژادش را ندارد

 

بی قرارم مثل وقتی مادری با یک شماره

می رود تاباجه ها اما سوادش را ندارد...

 

حکم جنگ آمد تصور کن که سربازی نشسته

غیرتش باقی ست اما اعتقادش را ندارد

 

آب راکد را که دیدی؟چون سرش برسنگ خورده

رود بود وحال شوق امتدادش را ندارد

 

درد یعنی شاعری در دفتر شعرش ببیند

مثل سابق دیگر آن احساس شادش را ندارد

 

 

                                      *سیدسعیدصاحب علم*



تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 7:23 | نویسنده : شادی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.